گفــت برام از کربلا بگـــو
نمیدونم چرا زبونم لال شد...
نگاه آدمهای اطرافم برام سنگین بود..
اسم کربلا رو که می آوردم ...
گذشت ...
تا توی دلــــم براش گفتم :
کربلا خــــونهـــ ی خـــودِ آدمه
وقتی میری میفهمی خونه ات همین جاست
همین جا که سالها ازش دور بودی
تا نرفتی نمیدونی
نمیدونی و فقط شـــوق رسیـــدن داری ... شـــوق ِ دیـــدن داری
اما وقتی رفتی کربلا و برگشتی
آخ از وقتی که برگشتی
دیگه هرجا بری آروم نمیشی
چون بی خانمان شدی... آواره ی حـــرم اربـــاب شدی ...
دیگه بیــــــــقرار میشی
دیگه هیچی آرومت نمیکنه جز ؛ زیر و رو کردن عکسای حـــرم... جز هیآت.. جز نوحه ...
آره عزیز دلم
برای همینه که مدام میخوای برگردی و بازم بری سمتِ کربلا
که آروم بشی
که دلـــــت آروم بگیره
که سرپنــــــاه داشته باشی
آدم فقـــط توی خونه ی خودش ، پنــــــاه داره و آرومه
آدم فقـــط زیر سایه ی مهـــربونی اربابشه که آدمه ...

"اللهم ارزقنا کربلا"
 
http://8pic.ir/images/o6ndvtij7tb0gh12et32.jpg




ادامه مطلب
تاریخ ارسال مطلب : پنج شنبه 24 دی 1394